
ساحل را دیده ای
که چگونه در آینه آب
وارونه انعکاس یافته است؟
سرّ آنکه دهر بر مراد سفلگان می چرخد
این است
که دنیا وارونه آخرت است...
سید مرتضی آوینی
که کلمه ای دغدغه تو می شود
ذهنت بی هوا به آن مشغول است
خودت نمی فهمی
چرا٬ چگونه و چه وقت
پاسخ ناگهان روبرویت سبز شده است....نمی دانی حتی٬ که آیا این است آن جواب؟!
بلد نبوده ام قبلاْ که نمی دانم را دوست داشته باشم
که از شک عبور کنم
که به سکوت عمیق قلبی دست یابم
که وقتی با خودم تنها می شوم٬ ندانم حتی که حسی از دوست داشتنش در وجودم جوانه زده یا نه؟!
صبحها که از خواب بیدار می شوم
منتظر هدیه ای از جانب او هستم
که در جعبه ای با رنگ و شکل جدید
بسته بندی شده است....
خدایا شکرت به پاس این همه آرامشم...
آنانی که خواستار حقیقت و روشنایی اند٬
آن را خواهند یافت.
ریچارد باخ
لطفاً نخندید
دلم می خواهد
خدا را سورپریز کنم!!!!!!!!!
تبصره: محال بودن این آرزو، نه فقط از آن جهت که فرار از حیطه علم او مرا مقدور نیست؛نه فقط از آن جهت که نیت را قبل از نشستنش در لباس اراده ام می داند؛ نه فقط از آن جهت که بینایی اش بر هر زمان و مکان،هر پنهان و آشکار و هر هست و نیست گسترده است؛که از آن رو که من
جز فقر چیزی ندارم که تحفه بارگاه بلندش کنم…
ادامه مطلبو بخونین...

ایستاده ام
استوار و امیدوار
امروز چه روز قشنگی است؛ هر روز که می گذرد قشنگ و قشنگ و قشنگ تر است انگار
پرم از شکر
پرم از شادی
چه خوب که امروز هم چشمهایم به روی زیباییهای دنیا باز شد، چه خوب که دوباره فرصتی یافتم برای بودن...
تمام شدن... تمام شدن گاهی چه خوب است! تمام شدن به سر زدن اشعه های پرنور یک رنگین کمان از پشت ابرهای باران زده پائیزی می ماند، تمام شدن فرصتی است تا نظاره کنی خدا برایت چه چیز بهتری آماده کرده است...
فکر کرده ای هیچ وقت؟ به تمام شدن؟؟!
می گویم: خدایا می خواهم
یک را می خواهم؛ دو را می خواهم؛ سه را می خواهم؛ چهار را می خواهم؛ پنج را می خواهم؛ شش را می خواهم؛ هفت را می خواهم؛ هشت را می خواهم؛ نه را می خواهم؛ ده را می خواهم... بیست..سی... چهل... هفتاد... هشتاد....
از آن جهت که بگویم و هر لحظه بیشتر یادآوری کنم که نیازمندت هستم؛ از نمک غذایم گرفته تا هوای نَفَسم، از توانایی برآوردن صدایی از حنجره ام تا داشتن لباسی تا پوششم باشد... من نیازمند تو ام در تک تک لحظه های بودنم؛ در بند بند وجودم، در ذره ذره های هستی ام...
می دانم؛ خودم خوب می دانم تو را که از تو بخواهم دیگر خواسته دیگری رخ نخواهد نمایاند! قُربَت چنان عظیم و طلب رضایتت چنان خواستنی است که هر آرزوی دیگری را بی رنگ می کند؛ ولی بگذار باز هم بخواهم؛ باز هم بیان کنم آنچه فقرم را هر چه بیشتر نمایان می کند، بگذار تا یکی یکی نیازهای التماس گونه ام را به درگاهت روانه کنم...
خدایا نور می خواهم؛ خدایا هدایت می خواهم؛ خدایا قرب می خواهم؛ خدایا نماز می خواهم آنگونه که تو می خواهی؛ خدایا شوق می خواهم که در راهت به کار برم؛ خدایا سُرور می خواهم تا صورتم را زینت دهد...
خدایا تندرستی میخواهم؛ خانه ای تا آرام گیرم؛ همنشینی که یاد تو را زنده کند؛ غذایی که پاک باشد؛ حوصله ای تا بخوانم تمام کتابهای خوب دنیا را؛ صبری تا مدارا کنم با مردمان؛ قدرتی تا از دل ببرم آنان که محبتشان مرا از تو دور می کند...
ذکر دانه دانه خواسته های زیادت طلبانه ام از گنجایش ورقهای مجازی اینجا بیشتر است...فقط اینکه خیلی خیلی خیلی دوستت دارم و دلم می خواهد هر لحظه و هر آن هزار بار یاد کنم آن همه نعمت که بی استحقاق عطایم فرموده ای و در هر کجا و هر حال هزار بار یاد کنم ، جز یک دست نیاز که به سویت دراز شده چیزی نیستم...
چند وقتی بود قصد سفر کرده بودم
می دانم لایق پاگذاشتن به آن حرم نبوده و نیستم ولی... دلم تنگ همان غربت آشنا بود که در منزل یار بر قلبم می نشست؛ آن زمانها که جراتم برای رفتن به پابوس امام رضا (ع) بیشتر بود...
به زیارت فکر می کنم
چه نعمت بزرگی است این امکان که خودت را زور زورکی مهمان خانه بزرگی بکنی و هر آنچه عقده دل داری ببری آنجا به امید درمان... راستی راستی کدام میزبان را دیده ای که میهمانش را هر چقدر هم کوچک اکرام کند؟ من که می دانم شایسته آن بارگاه نیستم، تحفه ای در کوله بار سنگین از گناهم ندارم؛ نمی فهمم چرا باز هم هر بار که می خواهم بروم سخاوتمندانه راهم می دهند! واقعاً این بار دیگر خجالت آور نیست؟ هر دفعه که به منزل کسی می روی با همان لباسهای آلوده: همان دل سیاه، همان اخلاقهای زشت، همان تعلقات دست و پاگیر...؟؟
زیارت هم آیا برایم تکرار مکرری دلنشین نشده است؟
قدر نعمت وجود مبارکشان را بر گوشه ای از مملکتم می دانم؟
وقتی که بر می گردم آیا کس دیگری شده ام؟ یا اینکه بدیهایم بیرون حرم منتظر منند تا باز همه چیز را فراموش کنیم و به هم بپیوندیم؟!!!
نمی دانم
این چیزها باعث می شود دلم بلرزد، بترسم از این جسارت هر ساله برای طلب دیدار و بخواهم تا لااقل این بار که میهمان خوان کرم و لطفشان می شوم ذره ای مودب تر شده باشم...
بروم آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به زیبایی گذر ماهها؟ به مناسبتهای پی در پی که هیچ گاه نمی گذارند حس کنیم زندگی در تکرار می گذرد...به انطباق زیبای مناسبتها بر فصلهای مختلف سال...
شروع می شود؛ از ماه رجب؛ ماه علی(ع)، تولد امام باقر(ع) و امام جواد(ع)
بعد می رسد به شعبان؛ ماه پیامبر(ص)، تولد امام حسین(ع) و امام سجاد(ع)؛حضرت ابالفضل وحضرت مهدی(عج)...
بعد می رسد به رمضان...ماه میهمانی خدا...شبهای قدر...ضربت خوردن...شهادت...
یک زمان می شود محرم و صفر؛ عاشورا و تاسوعا، وفات پیامبر(ص)
یک زمان می شود ربیع و یک زمان موسم حج
به نظر من که خیلی قشنگ می آید؛ خیلی....شما را نمی دانم
از تو بیزارم که زشتیها را برایم زیبا جلوه می دهی
از تو بیزارم که کارهای بدم را توجیه می کنی
از تو بیزارم که لحظه ای مرا به حال خودم وا نمی گذاری
از تو بیزارم که از هر سو به من حمله می آوری
از تو بیزارم که در شک من، در ناچاری من، در ضعف من، در احساسات پرخروش من، در حرص من، در بی فکری من و در عجله من زندگی می کنی....
إِنَّ الشَّيْطَانَ لِلإِنسَانِ عَدُوٌّ مُّبِينٌ
آیه 5 سوره یوسف
خداوند را سپاس که مکر تو را ضعیف قرار داد و مرا بر علیه تو وعده نصرت عطا فرمود.
الهی...خودت می دانی چه می خواهم...
آخرین بار که از دشت گذشت
پیکرش خونین بود
لاله غمگین پرسید
چه کسی جان تو خست؟
آهویش داد جواب
آنکه در جستجوی شادی خود
چشم بر شادی غیر خود بست...
غلامرضا زهری
اسمش را شنیده بودم، وصفش را نیز تا حدودی. ولی موقعی که دوستم مرا با او آشنا تر کرد شدیداً سرگشته نمونه ای عملی برای همه دانسته ها بودم؛ و او گویا که آنچنان بود...
در هنگامه پیکار چنان قوی که کسی را یارای مقابله اش نیست؛ در عرصه دانش روز پیشرو و در اعلام نهایت بندگی به درگاه خداوند نیز... با بچه ها نان می خورد و چون بچه ها، معصوم و کودکانه می گرید. بر روی تابان ماه عاشق می شود و بر عشقش شمعی به نشانه نور تقدیم می کند.
از آن زمان که اسمش در صفحه ذهنم پررنگتر شد مدام پیش می آمد لحظاتی که- بی فکر پیش – ماجرایی درباره او از کسی می شنیدم و او را هر بار چه عارف مسلک و پاک می یافتم...یکی از سکوت زیبایش می گفت، یکی از مناجاتهای عاشقانه اش؛ یکی از ژرفای نگاهش، یکی از رئفت قلبش...
بعضی ها هیچ وقت تمام نمی شوند، حتی اگر قبل از تولد تو از زمین سفر کرده باشند انگار که همین الان اینجا هستند..
سالروز شهادتت گرامی؛ دکتر مصطفی چمران
دلم را می شکنند گاهی مردم...چه بهتر!شاید که بریدن از غیر مرا به او نزدیکتر کند.
سرگشته و حیران می مانم در پاسخ یک سوال...چه بهتر! شاید زمانی که پاسخی دریافت کنم قدر آن را بیشتر بدانم.
طعم تلخ یک تذکر از جانب دوست می آزاردم...چه بهتر! شاید یاد بگیرم بعضی جاها اصلاْ نباید کوتاه آمد.
پایه های سست زیر پایم می لغزند...چه بهتر! توکل تنها بر او رواست.
اشتباه کرده ام و چیزی از درون انگار وجودم را می خُورَد...چه بهتر! شاید لااقل دفعه بعد کمتر اشتباه کنم.
روزگار با سیلی محکمی به زمینم می اندازد...چه بهتر! این بار که بلند شوم قوی تر خواهم بود.
دلم می خواهد مولایم را ببینم و او مرا نبیند٬ این همه کوناهی هایم را نبیند...
ولی حیف
حیف که او مرا می بیند٬ و من...
خسته ام...خسته ام از خودم
فکر می کنم به حضرت مریم (س)
چشمهایم را می بندم
در خیال رنگینم فرشته زیبایی پرسه می زند
یک سبد رنگارنگ به دست گرفته
آرام و رها می دود، گُلهای رحمت خدا را میان بندگانش قسمت می کند
از خودم می پرسم آیا برای من هم گلی در سبد مِهر الهی خوابیده است؟؟!!
به فرشته نگاه می کنم
نورانی و مهربان است
دست می برد به داخل سبد
برای یکی هدیه می دهدخانواده ای دوست داشتنی را
و او خوشبخت است
برای یکی هدیه می دهد سلامتی و زیبایی را
و او خوشبخت است
برای یکی هدیه می دهد فقر و تنگدستی را
و او خوشبخت است
برای یکی هدیه می دهد فراق و دوری را
و او خوشبخت است
از خودم می پرسم
تا زمانیکه که خالقی باشد که بندگانش را از هر چه غیر اوست بی نیاز بخواهد آیا باز هم نام مصیبت بر چیزی می توان نهاد؟
انسانها همگی خوشبختند
حتی اگر طعم مرگ عزیزانشان را بچشند، حتی اگر سخت بیمار شوند، حتی اگر تنها و بی کس در میان سیلی از نامهربانی مردمان دلشان به مانند شیشه ای شکسته پاره پاره شود، حتی اگر...
تنها با یک شرط
أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
تنها با ياد خدا دلها آرامش مىيابد!28رعد
شکست خوردم
کسی که عاشقش بودم باهام بد کرد...
حساب بانکی ام خالی است...
کنکور قبول نشدم...
وام مسکن جور نشد...
از عید تا حالا 5 کیلو اضافه وزن پیدا کرده ام...
مدیر عامل حقوق همه همکاران بخش را بالا برده جز من...
بیماری ام باعث شد مسابقات امسال را از دست بدهم...
شکست خوردم
نماز صبحم قضا شد.....
از دوستم با یک نگاه معنی دار بدگویی کردم.......
سر بچه ام داد زدم......
به همسرم بی محلی کردم....
جای کلیدهای گم شده ام سر نماز یادم آمد.....
بهش گفتم "نه" ولی حالا که فکر می کنم می بینم برایم راحت بود آن کار را در حقش انجام دهم...
شکست خورده ام...غمگینم...حالا چی کار کنم؟؟؟!!!
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
آن روزها که لحظه های زندگی٬ گلوی احساسم را تنگ در خود می فشرد گمان می کردم دلزدگی ام از دنیا به تیرگی روزهایم برمی گردد٬ ولی اکنون هر چه بیشتر به جستجوی بازمانده حسی ناخوشایند از گذشته در قلبم می نشینم کمتر می یابم. انگار کسی دهکده قلبم را آب و جارو کرده است. حالا که زندگی گویا چهره دیگری از خودش را نشانم می دهد خودم را می بینم در دل طبیعت٬ می خندم٬ می دوم٬ گویی که پرواز می کنم! دوستان همراهند و دوست داشتنی٬ دلم شاد است و صورتم گشاده٬ تنم سالم است و برقی در چشمهایم می درخشد...ولی...
در اوج لذت٬ گاهٍ خنده و سرخوشی٬ آن هنگام که حس می کنم دیگر به هر چیزی که یک نفر در این لحظه ممکن است بخواهد دست یافته ام٬ باز هم از این دنیا بیزارم!
خیال می کردم ناخوشی ها هستند که فقط دورند از دل برای دوست داشته شدن٬ غافل از اینکه حتی وقتی زمانه در رام ترین لحظاتش بر من می گذرد- وقتی به سفری رفته ام با آنان که به غایت دوستشان دارم و به جایی که در اوج زیبایی است- من باز هم از این دنیا بیزارم!
بیزارم از دلی که به یک نوای خوش از یاد او گردانده می شود. بیزارم از دلی که به رنگارنگی رنگها٬به فریبندگی لبخندها و به زیبایی زیباییها بسته می شود.بیزارم از همه آن چیزها که می توانند جای آن یکی یک دانه یگانه را در قلبم اشغال کنند...
بیزارم از دنیا و از دیدن عجایبش به شعف می آیم! بیزارم و به لحظه لحظه اش تا سر حد امکان امیدوار. بیزارم و در عین بیزاری دوستش دارم چرا که تنها نردبان موجود در حال حاضر همین دنیاست!!!
خداوندا
با تمام وجودم از تو می خواهم که احساسات ما را تنها در جهت نزدیکی به خودت راهبری کنی.
آمین
ببارید ای مسلمانان
ببارید بر مصیبت فتنه ها که از پی هم روان شده اند...وای بر ما...وای بر ما
دلم دارد از سینه کنده می شود. قلبم از این همه ظلم به مردم بی گناه به تنگ آمده است. آیا این حرفها برایمان تکراری شده اند؟ آیا خسته شده ایم از شنیدم مصایب هم کیشانمان؟ به کجا می رویم؟ به کجا؟ به کجا؟
تا به کی ادامه دارد آیا این جور که بر ما روا می دارند؟ گناهمان مگر چیست جز ندای
لااله الا الله محمّد رسول الله
خداوندا
کلمات را برای بیان این خشم کم می آورم. خداوندا پس کی می رسد از راه مهدی فاطمه؟ کی تمام می شود این همه غم، این همه ستم، این همه خون...
از آن زمان که تقدیر دوری از او را رقم زده بود همیشه دلم می خواست بگذرم روزی از خیابانی و ناگهان او جلوی چشمم سبز شود، ببینمش و تا چشم نگردانده در آغوشش کشم. اما...
آرزوی دیدنش با من بود تا اینکه یک روز شنیدن خبر رفتش به رویاهای کودکانه ام پایان داد ، و حالا یک سال از سفرش می گذرد. به مزارش که می روم همه چیز به نظرم خواب و رویا می آید. باورم نمی شود آن دختر پرشر و شور حالا زیر تلی از خاک آرمیده است و دیگر هیچ خیابانی نخواهد بود تا شاهد دیدار اتفاقی ما باشد.
می اندیشم
به طنز گونگی دنیا، به آن چیزهایی که مردمان به خاطرش غصه می خورند، و به زودگذری هر آنچه بر دل آدم کمان می اندازد تا بسته ات کند به خود؛ بی خبر از آنکه هیچ کس و هیچ چیز شایسته خواستن نیست چرا که هیچ کس و هیچ چیز ماندنی نیست...
همه اینها را می دانم. همه اینها را می دانیم. ولی چگونه است که آن کسان که دل تنها در گرو آن محبت اصیل و حقیقی بسته اند این همه کم و انگشت شمارند!!! نمی دانم.
به کودک ناتوانی می مانم که بر ابر گذرایی سوار شده. احساس می کنم هیچ سنگر مستحکمی بین مردمان نیست. به هر چه دل بستم لغزید و سُر خورد و رفت. به هر چه اطمینان کردم مبهوتم کرد و با انبوهی از سوالات بی جواب برجایم گذاشت. اکنون به همه چیز شک می کنم. حتی به شک خودم هم شک می کنم...به شک خودم هم شک می کنم...شک می کنم...
از شما خوبان که مهمان کلبه حقیرانه ام هستید تمنای فاتحه ای دارم برای روح سفر کرده ام؛ آیدا...
پی نوشت:بهشت زهرا جمله ای از شهید آوینی را در یادم زنده می کند که تسلای خاطر آشفته ام می شود گاهی گمان کردیم ما ماندیم و شهدا رفتند، اما حقیقت این است که شهدا ماندند و زمان ما را با خود بُرد...
فکر می کنم به داشتن
داشتن... داشتن یعنی امکان از دست دادن! داشتن یعنی تولد ترس برای از دست دادن! داشتن یعنی وجوب حفظ داشته ها!
ندارم هایم را دوست دارم چرا که می دانم ظرفیت وجود آدم ناسپاس و کفران پیشه این نیست که با وجود داشتنش همچنان فارغ باشد از بند. دلم می خواهد تنها، آن زمانی داشته باشم که داشتن مرا از آن دارایی زوال نایافتنی حتی برای لحظه ای دور نکند...ولی باز با خودم می گویم من چه کسم که دلم چیزی بخواهد...تا خود او چه بخواهد...
خدایا تو را بابت آنچه ندارم شکر.بابت آنچه اگر می دادی ام شاید مرا غافل تر از اکنون می دیدی؛
باز فکر می کتم به نداشتن
نداشتن...نداشتن با حسرت داشتن و نداشتن خالی از اندیشه نداشتنه ها...چه متفاوتند این دو پندار. اگر بنا باشد فقدان داشته ای مدام مرا در فکر داشتنش فرو برد و از یاد آن کس که مرا کافی است دور کند چه بد است حتی این نداشتن...
خدایا تو را بابت داشته هایی که مرا به یادت می اندازند شکر.